به یاد دکتر بیژن ترقی ترانه سرای بزرگ پارسی

 

 

 

 

به رهی دیدم برگ خزان

پژمرده ز بیداد زمان

کز شاخه جدا بود

چو زگلشن روکرده نهان

در رهگذرش باد خزان

چون پیک بلا بود

ای برگ ستمدیده ی پاییزی

آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی

روزی تو هم آغوش گلی بودی

دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق شیدا دلداده ی رسوا

گویمت چرا فسرده ام

در گل نه صفایی

باشد نه وفایی

جز ستم ز دل نبرده ام

آه بار غمش در دل بنشاندم

در ره او من جان بفشاندم

تا شد نوگل گلشن و دیده چمن

رفت آن گل من از دست

با خار و خسی پیوست

من ماندمو صد خار ستم

این پیکر بی جان

ای تازه گل گلشن

پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی

پژمرده و لرزان

به رهی دیدم برگ خزان

پژمرده ز بیداد زمان

کز شاخه جدا بود

چو زگلشن روکرده نهان

در رهگذرش باد خزان

چون پیک بلا بود

 

Site Design by H A M Y A R A N . N E T