![]() |
|
|
|
به یاد دکتر بیژن ترقی ترانه سرای بزرگ پارسی
![]()
|
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود چو زگلشن روکرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود ای برگ ستمدیده ی پاییزی آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی روزی تو هم آغوش گلی بودی دلداده و مدهوش گلی بودی ای عاشق شیدا دلداده ی رسوا گویمت چرا فسرده ام در گل نه صفایی باشد نه وفایی جز ستم ز دل نبرده ام آه بار غمش در دل بنشاندم در ره او من جان بفشاندم تا شد نوگل گلشن و دیده چمن رفت آن گل من از دست با خار و خسی پیوست من ماندمو صد خار ستم این پیکر بی جان ای تازه گل گلشن پژمرده شوی چون من هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود چو زگلشن روکرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود |
|
Site Design by H A M Y A R A N . N E T |